تبلیغات

کد دعای فرج برای وبلاگ

کیمیای عشق - آیینه

آیینه

چهارشنبه 22 مهر 1388 06:13 ق.ظ

نویسنده : هادی صدفی
ارسال شده در: آرشیو غنی کیمیای عشق ،
هدیه آیینه به یوسف(ع)

یوسف (ع) آن گاه كه به فرمانروایى مصر رسید و بر مسند حكومت و نبوت تكیه زد، روزى یكى از دوستان قدیمى و

دوران كودكى‏اش را كه از راه دور آمده بود، دید و بسى خوشحال شد . آن دوست، یوسف را به یاد كنعان و آن

روزهاى مهر و مهربانى مى‏انداخت. سال‏ها بود كه همدیگر را ندیده بودند . یار دیرین، شنیده بود كه یوسف به

فرمانروایى مصر رسیده است . او نیز براى تجدید خاطرات و دیدار دوست خوبش، راهى مصر شد .

یوسف، او را در كنار خود نشاند و با او مهربانى‏ها كرد .
  او نیز آنچه از دوستى و محبت در دل داشت، نثار یوسف كرد

و گفت: از راهى دور آمده‏ام و شكر خدا را كه توفیق یافتم و تو را دیدم . یوسف از آن روزها مى‏گفت و او درباره

حوادث زندگى یوسف مى‏پرسید . از ماجراى برادرانش، دوران بردگى‏اش، سال‏هایى كه در زندان بود و رویدادهایى

كه منجر به حكومت یوسف بر مصر شد و ...
پس از چندى گفت و گو و احوالپرسى، یوسف (ع) به دوست دیرینش روى كرد و گفت: اكنون كه پس از سال‏ها نزد

من آمده‏اى و راهى دراز را تا اینجا پیموده‏اى، بگو آیا براى من هدیه‏اى نیز آورده‏اى ؟

دوست قدیمى، شرمنده و خجل سر خود را پایین انداخت .درنگى كرد .سپس سر برداشت و گفت: (( از آن هنگام

كه عزم دیدارت را كردم، در همین اندیشه بودم كه تو را چه آورم كه در خور تو باشد. هر چه بیش‏تر فكر مى‏كردم،

كم‏تر چیزى را مى‏یافتم كه سزاوار تو باشد . مى‏دانستم كه از مال دنیا بى‏نیازى و رغبتى به عطایاى دنیوى ندارى.

همین سان در اندیشه بودم كه ناگاه دانستم كه چه باید بیاورم.)) این جملات شوق‏انگیز را گفت و دست در كیسه‏

اى كرد كه همراهش بود. از میان آن كیسه، آیینه‏اى را بیرون كشید و با دو دست خود، آن را به یوسف تقدیم كرد .

در همان حال افزود: پیش خود گفتم تو را جز تو لایق نیست . پس آیینه‏اى آوردم تا در خود بنگرى و جمال و جلالى را

كه خداوند عطایت كرده، ببینى . این آینه، تو را به تو مى‏نمایاند و این بهترین هدیه به تو است؛ زیرا دیدن روى تو،

ارزنده‏ترین ارمغان است و آینه، روى تو را به تو مى‏نمایاند .

تا ببینى روى خوب خود در آن - - اى تو چون خورشید، شمع آسمان‏

آینه آوردمت اى روشنى - - تا چو بینى روى خود، یادم كنى -برگرفته از: مثنوى معنوى، دفتر اول، حكایت (( آمدن

آشنایى از سفر، به دیدن یوسف )) . منابع دیگر نیز، گزارش‏هایى مشابه از این داستان داده‏اند؛ بدین قرار: زهر

الاداب، ص 229، المستجاد من فعلات الاجواد، ص 248، به نقل از: فروزانفر، مآخذ قصص و تمثیلات مثنوى، ص 30 .


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 23 آبان 1388 03:22 ق.ظ